|
|
شب ششم: حضرت قاسم(ع)
نفسم حبس شد از آنچه که چشمم دیده
پر و بال نفسم را پر و بالت چیده
هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد بدنت از عسل اینگونه به هم چسبیده
نقل دامادی تو بود ؛مبارک باشد سنگ هایی که به روی سر تو باریده
چه قدر خار به زخم بدنت می بینم چه قدر پیکر تو روی زمین چرخیده
چه قدر موی تو در دور و برت ریخته است پیچش زلف تو در دست چه کس پیچیده
نیست تیغی که لبی از تن تو تر نکند بس که از پیکر تو چشمه ی خون جوشیده
چه قدر خاک نشسته به تنت، اما نه تن تو مثل غباری به زمین خوابیده
هر کجا می نگرم زخم هلالی داری رختی از نقش سم اسب تنت پوشیده
صفحه صفحه شده ای و به خودم می گویم این کتابی است که شیرازه ی آن پاشیده :: بازدید مطلب : [763]
تاریخ ارسال مطلب : دوشنبه 15 آذر 1395 | نویسنده : heyateyaghias
|
|
|
تمامی حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به هیئت یا غیاث المستغیثین می باشد و انتشار مطالب با ذکر منبع مانعی ندارد.
طراحی و اجرا : مرکز فرهنگی صالحون |
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید